تبليغاتX
گندم زار خیس
؟؟؟ 
شب ۲۳ ماه رمضان بود،خیلی دلش گرفته بود آخه هیچکدام از دو شب گذشته را احیا نگرفته بود،

در همین افکار بود که موبایل همسرش زنگ زد، موبایل جا مانده بود.

تلفن را جواب داد و بعد خواست طبق معمول سری به گالری بزند.

نمیدانست.......

آنچه میدید باور نمیکرد.

خدایا حالا چه کند ؟ چطور ادامه بدهد ؟ آیا واقعا باید ادامه میداد؟

فرزند ۴ ساله اش ؟

خدایا انگار دیگر آسمانی وجود ندارد ، اسمان و زمین یکی شده بود.

از خواب بودن فرزندش و از احیای آن شب استفاده کرد ، به پهنای صورتش اشک ریخت.

با تمام سلولهای وجودش  فریاد کشید .........

دل کوچکش صبوری نکرد ، یک شب تمام آنچه دیده بود برای همسرش تعریف کرد .....

گله کرد ، حرف زد و حرف زد ،  پاسخ شنید اما دلش ارام نشد،

هنوز هم دلش آرام نشده است.

هنوز هم از سفرهای خارج از کشور همسرش می هراسد.

اما نمیدانم آیا میتواند در مقابل سفرهای او  به خارج از کشور بایستد؟

دیگر صحرای  دلش بارانی نبود ،

باران نعمت است.

صحرا پر از طوفان شن بود .

پر از تاریکی.

پر از تنهایی.

پر از دلهره و اضطراب.

صحرا    تاریک و تنها و طوفانی بود.

------------------------------------------------------

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 15 آبان1387 | موضوع:
نوشته هاي زيباي دكتر علي شريعتي 

 

وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها ميكند پرهايش سفيد ميماند ولي قلبش سياه ميشود.دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست،اسراف محبت است.

 اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت، انديشه اي را بالا ببري.

به سه چيز تكيه نكن،غرور و دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد و با دروغ مي بازد و با عشق ميميرد.

 اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيباييها را تنها ديدن و چه بدبختي آزار دهنده اي است تنها خوشبخت بودن.

 وقتي خواستم زندگي كنم راهم را بستند.وقتي خواستم ستايش كنم گفتند خرافات است.وقتي خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.دنيا را نگهداريد ميخواهم پياده شوم.

                                                      

|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 15 آبان1387 | موضوع:
کدام یک را سوار می کنید؟ 

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند.

یک پیرزن که در حال مرگ است.

یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

یک خانم/آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

____________________________

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید.

____________________________

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد.

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید. زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید بتوانید بعداً هم جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند

و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

________________________________________

شرح حکایت

همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی‌خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.

تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم:

در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد. در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود، استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایای دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند.

 تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده، مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند.

در تحلیل فوق اشاره شد اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم.

شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش، قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند. دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 10 شهریور1387 | موضوع:
دست نوشته های خواهر یک شهید 

يا لطيف

 

وقتي تير دشمن به هدف اصابت كرد ،اين گلوي برادرم بود كه با سه گلوله شكافته شد ،قامت رعنايش آرام آرام خميد و بر خاك افتاد.با هر ضربان قلب مهربان او،خون گرم و جوانش ،بي مهابا  فوران مي كرد و با هر فورانش ،فرياد آزادي و رهائي را مي سرود.

.....من و همكلاسي ام بر سر كلاس درس  بوديم .زنگ نويد بخش آخر كلاس با هياهوي بچه ها به هم پيچيده بود و ما راه مشترك و هميشگي را به سوي خانه پيش گرفتيم .

 

....جويبار كوچكي از خون برادرم جاري شد.جويباري گرم وسرخ از خون زنده اش كه بر روي خاك سوخته ميرفت و ميرفت وبر سر راهش از هرچيز عبور ميكرد. از روي سنگهاي سوخته وسياه  ،حتي ازروي فضولات چهار پايان موج خورده سرگردان بيابان نيزمي گذشت اما اين از تقديس خونش نمي كاست.

 بوته هاي خار نيز در اين بين چه رفع عطشي با خون برادرم نمودند.

 

...من و همكلاسي ام مي رفتيم و ميخنديديم ومثل هر روز به سردر مغازه پدرش رسيديم و برادرش دركنارپدرايستاده و مشغول شمارش دسته اسكناس درشتي بود و جواب سلام ما را با تكان سر وبدون نگاه و حتي بدون صدا بيان كرد تا مبادا بزرگترين اشتباه تاريخ را مرتكب گردد. برق زنجير درشت  طلائي كه به گردن برادرش آويخته بود توجهم را جلب كرد و مرا به ياد زنجير معصومانه اي انداخت كه پلاكي را به گردن برادرم اويخته بود .

 لحظه اي به خود لرزيدم وياد برادردر وجودم چنگ انداخت وا ما طبق معمول هرروز، بدون توقف زيادي از آنجا گذشتيم.

 

....برادرم در سكوت به خود ميپيچيد،درسكوت فريادميكرد،نگاهش به آسمان بود، حتي ناله اي نمي كرد.معلوم نبود كدامين طبقه آسمان با نگاهش در آميخته بود، كه اين همه درد ناله اي رادراوبرنمي انگيخت.

 

....همكلاسي ا م وارد مغازه اي شد كه ويترينش توجه او را جلب كرد ه بود ،هيجان غريبي قلبم را فرا گرفته بود.

بيرون مغازه منتظر اوماندم و پس از انجام خريد با طنين خنده هاي او به راه افتاديم در حاليكه چشمانم كم كم تار ميشد .

 

....فوران خون برادرم مثل طپش هاي قلبش و مثل نفس هاي شمرده اش ،ذره ذره ، آرام ميگرفت و تا آخرين طپش و آخرين نفس هيچ چيز نگفت ،هيچ نناليد وهيچ جيز نخواست و  سرانجام  روح مقدسش از قفس خونين جسم پرواز كرد و  رهائي يافت و به سوي معبودش شتافت وجسم او در جامه هاي خيس ازخون باقي ماند. پلاكش نيز خون اندود بود.

 

.... ناگهان صدائي درگوشم نجواكرد ،همانجاكنار خيابان ايستادم،صدا، صداي ناله اي جانكاه بودكه زني از اعماق وجود برميآورد. طنين صدا چقدر آشنا بود ، اما اينگونه ناليدن را تاكنون نشنيده بودم ،آري صدا،صداي ناله هاي مادرم بود .

بي آنكه بخواهم اشك ازچشمانم جاري شد  ونميدانستم چرا مي گريم واين اشكها ازكه فرمان ميگيرند؟

من برجاي ماندم و همكلاسي ام را ميديدم كه ميخنديد و ميرفت !!حتي متوجه ماندنم نشد.

نه برماندن من تقصيري بود، نه بررفتن او!!! نه براشكهاي من تقصيري بود و نه بر خنده هاي او!!!

برادرم در سكوت رفت واز آن پس من در سكوت ماندم .ونخواستم كه پيله سكوتم پاره شود و كسي هم نخواست كه اين سكوت را بدرد.

برسكوت من نيز تقصيري نبود!!!

در اين بين ناله هاي مادرم همچون روح برادرم جاودانه ماندكه مدام اورا ميخواند آي       .......

ناله هائي دروني كه فقط با گوش جان شنيده ميشد.بر ناله هاي دائم او نيز تقصيري نبود!!!

مادر ازما خواست كه قدمي در اين عالم از خون او سبز نگردد و خوني كه ريخت همچون صاحبش بي هياهو باشد.هيچ يك فرمان او

را نقض نكرديم.

امااكنون تمام آنچه راكه بيان نمودم خيانتي بود كه درحق مادر روا داشتم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در سه شنبه 21 خرداد1387 | موضوع:
مردان مفتخر! 

اگر خانمی این مقاله رو مطالعه کند به ارزش یک مرد دست خواهد یافت و اگرآقا باشد احساس غرور خواهد کرد.

یک روز وقتی یک هیزم شکن در حال شکستن درختها در بالای یک رودخانه بود تبرش از

 دستش به داخل رودخانه افتاد .آن مرد در حال گریه کردن بود که فرشته ای ظاهر شد و علت

گریه اش را پرسید.


هیزم شکن جواب داد:

تبرش در داخل آب افتاده و برای امرار معاش لازمش دارد.

فرشته در داخل رودخانه رفت و یک تبر طلایی با خودش آورد و پرسید

این تبر شماست؟
هیزم شکن جواب داد:

نه.

فرشته دوباره تو آب رفت و با یک تبر نقره ای اومد و پرسید

این تبر شماست ؟
هیزم شکن:

نه

این دفعه فرشته با یک تبر آهنی بیرون اومد و پرسید

 این تبر شماست؟


هیزم شکن :

بلی

فرشته از صداقت هیزم شکن خوشش اومد و هر سه تبر رو بهش داد و هیزم شکن با خوشحالی به منزلش رفت.

روزی از روزها هیزم شکن با زنش در کنار رودخانه قدم می زدند که زنش در رودخانه افتاد و هیزم شکن شروع کرد به گریه کردن.


فرشته اومد و پرسید :

 چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن:

زنم در داخل رودخانه افتاده.

فرشته داخل آب رفت وبا" آنجلینا جولی" اومد و پرسید

 این زن شماست؟


هیزم شکن با صدای بلند گفت:

بلی
فرشته عصبانی شد و گفت

 این حقیقت . نیست

هیزم شکن گفت :

اوه فرشتهء عزیزم منو ببخشید این یک سوءتفاهمه می دونی اگه من به جولی نه می گفتم

شما مجددا می رفتید تو آب و ایندفعه با" کامرون دیاز" می اومدید و اگه ایندفعه هم نه

می گفتم با زن خودم می اومدید که اگه بلی می گفتم هر سه زن رو بهم می دادید

 فرشته ام :من یک مرد فقیرم و نمی تونستم از هر سه زن مواظبت کنم برای همون به

آنجلینا جولی" بله" گفتم.

-------------------------------------------------------- 

خیلی جدی نگیرید!!

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 | موضوع:
گریه 
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم.

 ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن.

 و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.

 این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

دوباره گندم زار خیس شده.بارونی شده .

دیشب آقای پدر حرفی بهمن زد که همه وجودم و غمگین کرد.

دلم گرفت از اینکه چرا نمیتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم.

وقتی ۵شنبه از عروسی برمیگشتیم آقای پدر دایم میگفت که سطح اونها خیلی از ما پایینتره و ....

اما از آنجاییکه طرز فکر من با اون فرق میکنه من اصلا اونهارو آدمهای بی کلاسی نمیدونستم.و به نظر من اونها آدمهای ساده ایی بودند به خاطر همین گفتم

داماد دکتر ..... از تو خیلی بهتره.

حرف بدی زدم. خیلی عصبانی شد اما من هم معذرت خواهی کردم.تقصیر من بود آره؟

خلاصه فکر کنم معذرت خواهی من به دلش ننشست که حرفی زد که حسابی منو سوزوند و البته هنوز هم ادامه داره......

بگذریم وقتی جمله بالا رو خوندم خیلی به دلم نشست و دیدم واقعا همینطوره.

اصلا حال و حوصله شکلک گذاشتن ندارم .

فکر میکنم این زندگی طلسم شده من هیچ وقت درست نمیشه و بهترین سالهای عمرم بدون وجود هیچ عشق دلنشینی گذشته.

چقدر محبت و صمیمیت رو دوست دارم . اما افسوس........

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه 27 اردیبهشت1387 | موضوع:
بدو بدو 
سلام به همه همدلان خوبم.(خدا روشکر که دیگه تنها نیستم تا فقط به خودم سلام کنم )

 بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. اول تنهایی تصمیم گرفته بودم به همین خاطر خیلی دل نگران آینده بودم .فکر می کردم که حقی رو از پسرم گرفتم ، می تونستم با این تصمیم بیشتر کنار خانواده باشم.

وقتی دیدم شغلی که دوست دارم و محیط خوب کاریم رو به علاوه کاهش ۱/۲ مزایا و گروههای اخذ شده از دست میدم. دلم نیومد به کاری بپردازم که نمیدونم دوستش دارم یا نه .و...

این بود که با مشورت با آقای پدر تصمیم گرفتم اینجا بمونم.

خدایا به خاطر همه چیز از تو سپاسگذارم.

حالا که اینجا موندم ، این آموزش ما هم کم بی انصافی نکرده و ۳ روز در هفته برامون کلاس گذاشته.

هرروز تا ساعت ۴ سر کار و بعدشم تا ساعت ۶ کلاس.دایم  هم که باید تمرین حل کنیم.

به این ترتیب یک عدد جنازه به منزل میرسد که از ساعت ۵ صبح تا ۷ شب در حال فعالیت بوده و هنوز هم باید فعالیت کنه !!!!!!

به خاطر همین مجبور شدم یه پرستار نیمه وقت برای جوجه ام بگیرم.

تازه اصلا فرصت نمی کنم به علاقه مندی های شخص خودم برسم.

ولی خوب این تصمیمی که گرفتم  و با تمام سختی هاش باید بسازم.

البته خدا را شکر که این خانم پرستار راضی شد که بیاد.و باز هم خدا را شکر که این کلاسها  وجود داره که من هم شرکت کنم .

اینه که وقتی میرسم خونه باید به زندگی برسم و نت تعطیل میشه.....

خلاصه همگی ببخشید هروقت فرصت کنم حتما آپ میکنم و به همه دوستای گلم سر میزنم.

خدایا گندم زار به خاطر همه چیز از تو ممنون است.

خدایا گندم زار با تمام وجودش و با تک تک سلولهایش تو را می پرستد.

خدایا  مباد که گندم زار تنها بماند.گندم زار در هر لحظه ای  و هر دوراهی به تو نیاز دارد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 | موضوع:
ايميلي از ديار باقي 

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

 

 تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند .

 

نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

 

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

 

 اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد .

 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:


گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم .


میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.

 راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند

و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم .

 همه چیز برای ورود تو آماده است .

فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .

 وای چه قدر اینجا گرمه .

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 | موضوع:
مرگ همکار 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند.

 رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند:

 این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!؟

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما.

 شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید .

 زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود.

 زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید،

باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید.

 مواظب خودتان باشید.

از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید.

خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

.دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

 تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 | موضوع:
موضوع انشا 

موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید.

 

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد

 

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین

 اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را

به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله

 ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،

بعله  برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای

عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما

 تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که

 از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

 

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری

 را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید

 از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

 

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و

 آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته

 شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 


 

 دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.


هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که

 از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که

 گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  .هیچ گاوی...

 

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

 لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

 ولی...هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما... 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 | موضوع:
بالا