تبليغاتX
گندم زار خیس
ای کاش 

کاش دلها

 

آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از

 

پايين آمدن دست ها مستجاب مي شد

 

کاش آسمان حرف کوير را مي فهميد

 

 و اشک خود را نثار گونه هاي خشک کوير مي کرد

 

اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردن آن نيازي به شهامت نبود

 اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک آشنا بود

 

و اي کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمي سپرد

----------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط صحرا در شنبه 31 فروردین1387 | موضوع:
ایام می گذرد 
روزهای زیبای بهار طبیعت چه سخت میگذرد

روزهای زندگی من هم بهاری است اما بهاری پرباران.

کاش می شد دریا کمی آرام بود

کاش می شد آسمان آفتابی بود

کاش می شد خالی ازسیل و عاری از خشکی بود.

اما دیگر صحرا ،نبود

--------------------------------------------------------------------------

در نیمه شب امشب تنها صدای جاروی رفتگر است که می آید

و من بی خواب از استراحت شبانه دوست دارم که بنویسم

اما نمیدانم چگونه و از کجا بگویم

از کدام گناه و ازکدام خطا،

خدای من ، رب عزیزم تنها تو میدانی امشب بر من چه گذشت.

خدایا تنها دلخوشم به مدد تو ، روسیاهیم را به درگاه کرمت ببخش و کمکم کن.

-------------------------------------------------------------------------------

امشب در حالیکه مشغول تمیزکردن کابینتها بودم (قبل از عید وقت نکردم)

از صحبتهای پدرو پسر فهمیدم که آقای پدر خانواده اش را دعوت کرده است

با عجله و دست تنها دوباره همه چیز را آماده کردم

ظرفهایی که جابجا کرده بودم، میوه ها ، شیرینی ، دکوراسیون و....

می خواستم شرمنده اش کنم اما

آقای پدر دراستراحت به سر می بردند و اصلا به روی خودشان نمی آوردند.

بعداز اینکه آمدند و چند ساعت نشستند ایشان فقط تعارف به شام کردند

اما عملا هیچ کاری نکردند.

من هم کلی خجالت کشیدم و هیچی نگفتم.همه فهمیدند ما باهم حرف نمی زنیم .من هم اصلا تصمیم ندارم کوتاه بیام.(برای اولین بار این تصمیم و گرفتم )

آخه ، وقتی همین خانواده قبلا زنگ زده بودند که بیان بازدید ، من گفته بودم نه ،یک شب شمارو شام دعوت می کنم.آخه دقیقا میدونم که دوست دارند خونه ما شام بیان. ما توی ایام عید خونه همشون شام رفتیم. اما امشب این آقا با این کارشون حسابی منو ضایع کردند.

بعد از رفتنشون هم دست به هیچی نزد و رفت خوابید.

تازه ، یه کار دیگه هم کردم .امشب به همون آقایی که کلی آشنا دیده تا من شغلمو عوض کنم اعلام کدند که پشیمان شدم. نمیدونم جدی گرفت یا نه. اما مطمئن هستم که این قضیه یه جنجال خیلی بزرگ به همراه دارد.از بین ۲۰ نفرمتقاضی فقط ۲ نفرو قبول کردند که یکیشون من بودم.

خدا به دادم برسه میدونم به ازای این تصمیم آقای پدر اوضاع رو برام سخت تر میکنه.

خدایا کمکم کن

دلم لک زده برای یه زندگی پر از صمیمیت

که مملو از ایمان و عشق قلبی و محبت با تمام وجود باشه

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه 30 فروردین1387 | موضوع:
 
از هم قفس شدن

                 تا هم نفس شدن 

                 بسیار فاصله است

زهر عسل

|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه 30 فروردین1387 | موضوع:
عید دیدنی 
سلام

اوضاع چندان خوب نیست

دیشب طبقه پایین (برادر شوهرم)برای بازدید عید نشسته بودند و من همه چیز را آماده کردم تا میهمانها به خانه ما هم بیایند حتی میوه هم خریده بودم

با وجود اینکه ساعت ۴.۵ از سرکاراومدم اما هم خرید مردم هم شام درست کردم هم همه وسایل پذیرایی را که جمع کرده بودم دوباره آماده کردم

فقط به امید اینکه میهمانها به منزل ما هم بیایند تا پسر من آدم بدور بزرگ نشه وروابط اجتماعی رو یاد بگیره

در ضمن سفارش خدای مهربونم هم عملی بشه

اما آقای پدر اعلام کردند که نخیر ما آماده پذیرایی نیستیم تا اگر کسی خواست بیاد اتاق ما به اون اعلام بشه و نیاد

هر چقدر گفتم اثر نکرد

نرود میخ آهنین در سنگ.

به خاطر همین ناراحت شدم و به مادرشوهر و برادر شوهرم گفتم که من همه جوره آماده بودم اما چون ایشان گفته بودند که میهمان قبول نمی کنیم من هم روی حرف ایشان حرف نزدم

 میدانستم از اینکه حرفمان به بیرون کشیده شود خیلی عصبانی می شود وبه این زودیها آشتی نمی کند اما باید بقیه هم میدونستند که من از میهمان فرار نمی کنم تا منو مقصر ندونند

خلاصه دیشب اون قهرکرد من هم دایم سروصدامیکردم و بلند بلند حرف میزدم و در می کوبیدم تا نتونه بخوابه

تا اینکه صداش دراومدو حرف بد زد .درجا پسرم ازمن دفاع کرد و جوابشو داد (متاسفانه)

به پسرم گفتم که نباید حرف بد بزنی بعد براش بلند بلند کتاب خوندم و خوابیدیم

امروز صبح خواستم قضیه رو تموم کنم

چندباربهش زنگ زدم و باروی خوش چند تاکار بهش گفتم .غذاروآماده کردم و وقتی اومد بلند سلام دادم اما جوابم و نداد

سر ناهارگفتم : جواب سلام واجبه.خیلی گرسنه بودم صبر کردم با تو غذا بخورم اما اونقدر قیافه گرفتی که سیر شدم. همیشه به من میگی هر چیزی رو اینقدر طول نده حلا چرا خودت جواب نمیدی اینقدر طولش میدی ؟

چند تا حرف نیش دار زد که حالمو جا آورد و دوباره تگرگها گندم زار دلمو داغون کردند.

گفت تو روانی .ارزش محال کردن نداری  و........

رفتم خرید و برگشتم و تمام مدت دعا کردم که خدا به راه راست هدایتش کنه تا اینقدر دل منو نشکنه

اما انگار فعلا صلاح نیست خدا حرفامو گوش بده

الان هم مادرش زنگ زد و گفت حالم بد شده رفت مادرشو ببره دکتر.

اگر من جای اون بودم الان به من میگفت هیچ کس نبود ؟ حتما باید تو این کارو بکنی؟

اما من که اهل تلافی نیستم.

اما من اونقدر ...... هستم که بهش احتیاج دارم و متاسفانه دوستش دارم و با یک توجه اون همه چیز رو می بخشم

اما ایندفعه چون من موضوع را به غیره گفتم حالا حالاها کوتاه نمیاد.

چقدر دلم می خواست زندگی من هم مثل صاحبان وبلگ همسرانه یا آشیانه سبزکه همیشه اونارو می خونم پر از عشق و محبت و پر از معنویت باشه

خدایا صبر میکنم

تو صابرین را دوست داری

پس خدایا دوستم بدار و کمکم کن

مراوسیله ای قراربده تا همسرم به راه راست هدایت شود

خداحافظ

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در پنجشنبه 29 فروردین1387 | موضوع:
ورزشکاران دلاوران ..... 
سلام سلام سلام  به چند تا دوست گلم که لطف کردن و به من  سر زدن

وای چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم که تنها نیستم

امروز محل کار من پس از یک مدت طولانی ورزش صبحگاهی در ساعت اداری برگذارشد

خیلی سخت بود به نفس نفس افتاده بودیم  اما خیلی معرکه بود

امیدواریم ادامه پیدا کنه

------------------------------------------------------------------

می خوام روی وبلاگم آهنگ بذارم اما نمیدونم مسیر مو سیقی را از کجا باید بدم.

دوستی هست که به من کمک کنه ؟

----------------------------------------------------------------------------

هنوز هم سر دوراهی هستم

کاش اونقدر اعتماد به نفس داشتم که می تونستم بدون توجه به اطرافیانم تصمیم درست بگیرم.

---------------------------------------------------------------------------------------

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در سه شنبه 27 فروردین1387 | موضوع:
میهمانی 
سلام خودم

صبح جمعه ات بخیر

یه جورایی بد نیست که مشتری ندارم

چون خیلی راحت تر می نویسم

دیشب تولد دوست آقای پدر و دخترش بود

یک کیف پوما براش خریدم

اما چشمتان روز بد نبیند

اول من یه لباس پوشیده ( آستین بلندودامن بلند وشال ) پوشیدم

بعد دیدم جناب پدر که همیشه در لباس پوشیدن با من همفکری میکنه

و سلیقه خوبی هم داره   

مثل یه هندونه سفید باد کرد 

نمیدونم چرا جوگیرشدم و لباسمو عوض کردم

یه بلوز آستین کوتاه با شلوار

اما بهبودی در اخلاق ایشان ظاهر نشد

ناراحت شدم از اینکه با وجود اینکه به میل ایشان لباس پوشیدم

باز هم باید قیافه باد کرده تحمل کنم من هم قهرکردم و دیگه بهش نگاه نکردم

میدونستم که توی میهمانی های مربوط به خودش منت کشی میکنه اما  من محلش نذاشتم

گفتم هردفعه توبرای من باد می کنی ایندفعه من برای تو باد می کنم

از این ناراحت شدم که هرکاری دلش بخواد باید انجام بده

ومن نباید هیچ گونه اعتراضی بکنم

اما من اجازه ندارم کاری بکنم که باب میل ایشان نباشد

آنقدر صممیمی و خوب باخانم صاحبخانه رفتارمیکند که حسابی منوعصبی میکنه

البته قبل از اینکه من وارد جمع اونا بشم اونابا هم دوست بودن

حتی وقتی من گفتم تشنمه گفت :خوب برو تویآشپزخونه بخور

من گفتم:نمی خواد

گفت: می خوای برات بیارم (آخه این پرسیدن داره؟)

گفتم نه اونم آب نیاورد

بعد یه آقای دیگه ایی برای خانمش آب آورد

اما پسر من آبشو خورد

اونوقت آقای پدر سریع رفت براش آب آورد

اما باز هم برای من آب نیاورد

کفرمازاین بی توجهی دراومد

و خلاصه خودم مجبور شدم رفتم آب خوردم

دیشب هم اصلا محلش نکردم

اما اون هیچ وقت از من منت کشی نمیکنه

و من همیشه تو خماری میمونم

الان هم رفته بیرون کارداره

(خیلی کار میکنه ......)

خداحافظ خودم

خداحافظ گندم زار همیشه خیس دلم

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه 23 فروردین1387 | موضوع:
کدام یک؟ 

سلام به کی؟
فکر کنم فقط باید به خودم سلام بدم .

 چون وبلاگ من ظاهرا اصلا مشتری ندارد.

 خیلی دلم گرفته.

 خیلی احساس بدی دارم

استرس نگرانی اضطراب نمیدانم چه کنم ؟

 چند وقت پیش با توجه به خصوصی شدن اداره مان و ساعت کاری زیاد تصمیم گرفتم

 شغلمو عوض کنم

 تا وقت بیشتری برای خودم و خانوادم و کارهای مورد علاقه ام داشته باشم

با توجه به اینکه شغل دومم حقوقش نصف حقوق فعلی من است

 اما اقدام کردم

 حالا که دیگه آخرای کاره و داره جور میشه

موندم سر دوراهی خدایا چه کنم؟

 کدامیک به صلاح من است؟

حقوق بیشتر یا وقت آزاد بیشتر؟

 ---------------------------------------------------------------------------
از طرف دیگه این آقای پدر هم تمام اعصاب مرا به هم ریخته


تازگی چون خیلی بیشتر از توانش کار میکند و خسته می شود

 تمام خستگی و هرچی حرف بد بلده نثار من و پسرم می کند

 خیلی خوب است اما وقتی خسته باشد و چیزی باب میلش نباشد

 آسمان و زمین را یکی میکند

 که متاسفانه بیشتر موارد همینطوری است

 امروز صبح با رژ لب روی آینه نوشم:

 اینجا خانه است کاروانسرا یا میدان جنگ نیست

که تو دایم به همه ناسزا می گویی.

 اینجا محل آرامش هر سه ماست.

 نمیدانم بخواند یا نه اخه معمولا نوشته هایم را نمی خواند.

 دوباره صبح بهش زنگ زدم که میوه بخرد وچند تا کار دیگه.....

 هر یک کلمه که من حرف میزدم اون میگفت :خدافظ

خلا صه عصبانی شدم قطع کردم

یه پیامک دادم:

 میمیری دو کلام با من حرف بزنی ؟

 یعنی واقعا تو از صبح تا شب وقت نداری با من حرف بزنی؟

 منتظر باش که خدا به زودی جوابتو میده.

 حالا نمیدونم چی بشه اما خوب من هم یک ظر فیتی دارم

چقدر حرف بشنوم و هیچی نگم

هر چند اون به حرفهای من گوش نمیده

به هر حال بعضی وقتا هم خوب و مهربو نه

درسته بد اخلاقی هاش جبران نمیشه

 اما چه کنم باید سعی کنم و از خدا بخوام کمکم کنه

 شاید درست بشه

امیدوارم به لطف و کرم خدا

خدایا کمکم کن خداحافظ خودم .

|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 21 فروردین1387 | موضوع:
نوروز 87 
سلام

خیلی فکر کردم که چطوری شروع کنم

همیشه شروع خیلی سخته

تا بالاخره تصمیم گرفتم

                   بدور از حصار لغات وجملات برای خودم و برای دلم بنویسم

بنویسم که چرا گندم زار دلم همیشه خیس است

            و بنویسم که ای کاش گندم زار قلبم از بارش باران عشق پروردگارم همیشه بوی نم میداد

---------------------------------------------------------------------

نوروز ۸۷ هم مثل سالهای پیش آمد اما امسال سرم خیلی شلوغ تر از سالهای پیش بود

مادرم رفت کربلا

بعد از آمدن بیمار شد و ریه هایش به شدت ناراحت شد

هنوز هم به خاطر ایام نوروز به دکتر متخصص نرفته

خانه تکانی ام نیمه کاره ماند

هم امتحان زبان داشتم

هم مادرم مریض بود

هم میهمان بودیم

هم میهمان داشتیم

خلاصه خیلی سرم شلوغ بود

حالا هم که عید شده همان مشکل هرسال ما تکرار شده

این آقای پدر برای دیدو بازدید عید اذیتم میکنه

دوجا میاد سه جا نمیاد هرسال همین کارشه

امسال گفتم یا هیچ جا نریم یا همه جا بریم گفت حالا بیا بریم اما باز هم زد زیر حرفش

و دیروز کلی با هم بحث کردیم

هم من هم پسرم مراسم نوروز را دوست داریم

اما آقای پدر فقط دوست دارد در استراحت کامل به سر ببرد

و هرسال عید منو دیوااااااانه میکنه

خدا امسال را به خیر بگذراند

خدا جونم شکرت

خداجونم تنهام نذار و بهم کمک کن همیشه و همه جا

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 11 فروردین1387 | موضوع:
شروع 
بوی گندم زار خیس قلبم

همیشه به مشام میرسد

                              گاه از بارش باران عشق

                                        وگاه از

                                                  بارش .......

-----------------------------------------------------------------------

من هم مثل تو یک انسان کوچکم در کره خاکی بزرگ

مادری دارم که با تمام ذرات وجودم دوستش دارم

                روحم عاشقانه و همیشه در کنار مادرم پرواز میکند

همسرم را با تمام قلبم دوست دارم

                 و به فرزندم با تمام احساس مادرانه عشق می ورزم

             

|+| نوشته شده توسط صحرا در شنبه 10 فروردین1387 | موضوع:
بالا