تبليغاتX
گندم زار خیس
مردان مفتخر! 

اگر خانمی این مقاله رو مطالعه کند به ارزش یک مرد دست خواهد یافت و اگرآقا باشد احساس غرور خواهد کرد.

یک روز وقتی یک هیزم شکن در حال شکستن درختها در بالای یک رودخانه بود تبرش از

 دستش به داخل رودخانه افتاد .آن مرد در حال گریه کردن بود که فرشته ای ظاهر شد و علت

گریه اش را پرسید.


هیزم شکن جواب داد:

تبرش در داخل آب افتاده و برای امرار معاش لازمش دارد.

فرشته در داخل رودخانه رفت و یک تبر طلایی با خودش آورد و پرسید

این تبر شماست؟
هیزم شکن جواب داد:

نه.

فرشته دوباره تو آب رفت و با یک تبر نقره ای اومد و پرسید

این تبر شماست ؟
هیزم شکن:

نه

این دفعه فرشته با یک تبر آهنی بیرون اومد و پرسید

 این تبر شماست؟


هیزم شکن :

بلی

فرشته از صداقت هیزم شکن خوشش اومد و هر سه تبر رو بهش داد و هیزم شکن با خوشحالی به منزلش رفت.

روزی از روزها هیزم شکن با زنش در کنار رودخانه قدم می زدند که زنش در رودخانه افتاد و هیزم شکن شروع کرد به گریه کردن.


فرشته اومد و پرسید :

 چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن:

زنم در داخل رودخانه افتاده.

فرشته داخل آب رفت وبا" آنجلینا جولی" اومد و پرسید

 این زن شماست؟


هیزم شکن با صدای بلند گفت:

بلی
فرشته عصبانی شد و گفت

 این حقیقت . نیست

هیزم شکن گفت :

اوه فرشتهء عزیزم منو ببخشید این یک سوءتفاهمه می دونی اگه من به جولی نه می گفتم

شما مجددا می رفتید تو آب و ایندفعه با" کامرون دیاز" می اومدید و اگه ایندفعه هم نه

می گفتم با زن خودم می اومدید که اگه بلی می گفتم هر سه زن رو بهم می دادید

 فرشته ام :من یک مرد فقیرم و نمی تونستم از هر سه زن مواظبت کنم برای همون به

آنجلینا جولی" بله" گفتم.

-------------------------------------------------------- 

خیلی جدی نگیرید!!

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 | موضوع:
گریه 
کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم.

 ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن.

 و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن.

 این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

دوباره گندم زار خیس شده.بارونی شده .

دیشب آقای پدر حرفی بهمن زد که همه وجودم و غمگین کرد.

دلم گرفت از اینکه چرا نمیتونم یه زندگی آروم و بی دغدغه داشته باشم.

وقتی ۵شنبه از عروسی برمیگشتیم آقای پدر دایم میگفت که سطح اونها خیلی از ما پایینتره و ....

اما از آنجاییکه طرز فکر من با اون فرق میکنه من اصلا اونهارو آدمهای بی کلاسی نمیدونستم.و به نظر من اونها آدمهای ساده ایی بودند به خاطر همین گفتم

داماد دکتر ..... از تو خیلی بهتره.

حرف بدی زدم. خیلی عصبانی شد اما من هم معذرت خواهی کردم.تقصیر من بود آره؟

خلاصه فکر کنم معذرت خواهی من به دلش ننشست که حرفی زد که حسابی منو سوزوند و البته هنوز هم ادامه داره......

بگذریم وقتی جمله بالا رو خوندم خیلی به دلم نشست و دیدم واقعا همینطوره.

اصلا حال و حوصله شکلک گذاشتن ندارم .

فکر میکنم این زندگی طلسم شده من هیچ وقت درست نمیشه و بهترین سالهای عمرم بدون وجود هیچ عشق دلنشینی گذشته.

چقدر محبت و صمیمیت رو دوست دارم . اما افسوس........

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در جمعه 27 اردیبهشت1387 | موضوع:
بدو بدو 
سلام به همه همدلان خوبم.(خدا روشکر که دیگه تنها نیستم تا فقط به خودم سلام کنم )

 بالاخره تصمیم خودمو گرفتم. اول تنهایی تصمیم گرفته بودم به همین خاطر خیلی دل نگران آینده بودم .فکر می کردم که حقی رو از پسرم گرفتم ، می تونستم با این تصمیم بیشتر کنار خانواده باشم.

وقتی دیدم شغلی که دوست دارم و محیط خوب کاریم رو به علاوه کاهش ۱/۲ مزایا و گروههای اخذ شده از دست میدم. دلم نیومد به کاری بپردازم که نمیدونم دوستش دارم یا نه .و...

این بود که با مشورت با آقای پدر تصمیم گرفتم اینجا بمونم.

خدایا به خاطر همه چیز از تو سپاسگذارم.

حالا که اینجا موندم ، این آموزش ما هم کم بی انصافی نکرده و ۳ روز در هفته برامون کلاس گذاشته.

هرروز تا ساعت ۴ سر کار و بعدشم تا ساعت ۶ کلاس.دایم  هم که باید تمرین حل کنیم.

به این ترتیب یک عدد جنازه به منزل میرسد که از ساعت ۵ صبح تا ۷ شب در حال فعالیت بوده و هنوز هم باید فعالیت کنه !!!!!!

به خاطر همین مجبور شدم یه پرستار نیمه وقت برای جوجه ام بگیرم.

تازه اصلا فرصت نمی کنم به علاقه مندی های شخص خودم برسم.

ولی خوب این تصمیمی که گرفتم  و با تمام سختی هاش باید بسازم.

البته خدا را شکر که این خانم پرستار راضی شد که بیاد.و باز هم خدا را شکر که این کلاسها  وجود داره که من هم شرکت کنم .

اینه که وقتی میرسم خونه باید به زندگی برسم و نت تعطیل میشه.....

خلاصه همگی ببخشید هروقت فرصت کنم حتما آپ میکنم و به همه دوستای گلم سر میزنم.

خدایا گندم زار به خاطر همه چیز از تو ممنون است.

خدایا گندم زار با تمام وجودش و با تک تک سلولهایش تو را می پرستد.

خدایا  مباد که گندم زار تنها بماند.گندم زار در هر لحظه ای  و هر دوراهی به تو نیاز دارد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 | موضوع:
ايميلي از ديار باقي 

 

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است .

 

 تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند .

 

نامه را می نویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

 

در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند .

 

 اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد .

 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:


گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم .


میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.

 راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند

و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته .

من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم .

 همه چیز برای ورود تو آماده است .

فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه .

 وای چه قدر اینجا گرمه .

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 | موضوع:
مرگ همکار 
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند.

 رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند:

 این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!؟

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما.

 شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید .

 زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود.

 زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید،

باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنید.

 مواظب خودتان باشید.

از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید.

خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

.دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند.

 تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

|+| نوشته شده توسط صحرا در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 | موضوع:
موضوع انشا 

موضوع انشاء:فایده گاو بودن را بنویسید.

 

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد

 

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین

 اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را

به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از طرفی هیچ گوساله

 ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،

بعله  برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی، ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشی و... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای

عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما

 تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. اقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که

 از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

 

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری

 را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید

 از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها.

 

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و

 آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند.البته

 شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

 


 

 دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم"!!سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.


هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که

 از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه خیابان در حالی که

 گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد  .هیچ گاوی...

 

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

 لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه ...همه از گاو..

 ولی...هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما... 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387 | موضوع:
دوباره آقای پدر 
پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.

 آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه:

 «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد مسئله را حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد».

پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.

نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بيرون رفت! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته.

وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم».

آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟»

 مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت؛ هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است».

پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و اما ماجراهای من و آقای پدر.

جمعه دعوت داشتیم خونه دوست آقای پدر. ساعت 9 شب آقای پدر به پسرم پیغام داد و من فهمیدم باید بریم مهمونی.

در سکوت حاضر شدیم و رفتیم . میهمانی هم در سکوت گذشت.  در طول میهمانی هرکس یه چیزی  به آقای پدر می گفت:

-این خانم شما خیلی مظلومه.

- تا حرف نزنی هیچی نمی گه.

-قدر خانمتون و بدونید.

-این خانوم شما برای بقیه خانوما بدآموزی داره.

-هردوشون خوبن هردوشون!!!!!!

نمی دونستند تو دلم یا پر از آشوبه یا آنقدر بی حس میشم که هیچ چیز برام مهم نیست.

حرفی نزدم فقط گفتم:مظلوم یعنی مورد ظلم واقع شده و این اصلا خوب نیست.

از اون همه دسر و شام رنگارنگ باوجود اینکه خیلی گرسنه بودم اما خیلی کم خوردم.اشتها نداشتم.

ساعت۳ نیمه شب بعد از اینکه همه حرفهاشون ته کشید اومدیم خونه.ساعت ۴ خوابم برد.

و فردا صبح رفتم سر مزار بابام و.......

ساعت ۱۱.۵ اومدم خونه آقای پدر پسرم را برده بود بیرون.حالا یه کم آروم شده بودم.منطقی که فکر کردم دیدم اون یه مرده پراز غرور ، وقتی من حتی بهش نگاه نمی کنم نباید انتظاری هم داشته باشم.

این بود که دیگه کمتر سخت گرفتم.

عصری با پسرم ۲ نفری در کمال غربت رفتیم پارک.میدونم پسرم به وجود باباش خیلی اهمیت میده و وقتی می بینه بچه های دیگه با پدرو مادرشون اومدند ناراحت میشه مثل خودم. اما چه کنم آقای پدر هیچ وقت پارک نمیاد و من باید یه کاری برای بازی و تخلیه انرژی پسرم بکنم.

بعد از چند ساعت، تلفنی پسر به پدر گفت که بیاد دنبالمون .حتما میدونید چی شد. هیچی ، نیومد.

اما چند دقیقه بعدبه خاطر حضوردرجمع دوستان آمدند دنبال ما و با خشونت چند کلمه حرف زدند.

جلوی دوستان بامن حرف میزد ودر غیاب آنها سکوت.

روز شنبه وقتی بهش سلام دادم عذاب وجدان گرفته بودم.

آخه به جای جواب سلام سرشو تکون میداد.

خلاصه ، این بود تازمانی که نامه انتقالی من به شغل جدیدم آمد! دیگه نمی تونستم صبر کنم وقتی با من تماس گرفت و البته سلام داد ،قاطعانه گفتم : ساعت ۸ رستوران .... منتظرت هستم.

-نمیتونم کاردارم.

-ساعت ۸.۵

-نمیشه باید برم دفتر مهندس کاردارم.

-خوب ساعت ۹

-حالا ببینم چی میشه.

- من ساعت ۹ منتظرم.باید حرف بزنم دیرمیشه.کارتو موکول کن به یه روز دیگه.

بله بعد طی تماسهای بعدی که ایشان داشتند و اینکه من از تصمیمم کوتاه نیومدم، ساعت ۸.۵ پسرم و گذاشتم پیش کسی و رفتم دنبالش.ایشان هم مارا برد یک رستوران سنتی .البته نه همونی که من گفته بودم.

۱.۵ ساعت چونه زدیم اما باز هم وقت کم آوردم. باز هم یه دنیا حرف مونده بود که مجبور شدیم بریم دنبال جوجمون.

تازه  این دزدای بدجنس موتورشو برده بودند.

بعله.الان آقای پدر بگی نگی یه کم مارو تحویل میگیره تا ببینیم میتونیم اوضاع را درست نگه داریم یا باز هم میانه شکرآب میشه.

در حال حاضر فرصت ندارم به هیچ چیزی جز انتقالی فکرکنم تا بتونم تصمیم درستی بگیرم.

خدای من کمکم کن مرا در این تصمیم گیری سخت مدد کن.

 

 چرا نمیتونم چند تا شکلک درست و حسابی پیدا کنم ؟

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 | موضوع:
ما چقدر فقيريم ! 

 

روزى مرد ثروتمندى دست پسر بچه‌ كوچك خود را گرفت و به تماشاى روستايى ‌برد  تا نشان دهد روستائيان با چه فقر و مشكلاتی زندگى مى‌كنند تا او قدر زندگى‌اى را كه دارد بداند.
مرد و پسرش به روستا رفتند و يك شب را در خانه به ظاهر محقر يك خانواده روستايى به سر كردند.
فرداى آن‌ روز كه روستا را ترك مى‌كردند، در حال بازگشت، پدر از پسرش پرسيد: خوب، پسرم ديدى روستائى‌ها چگونه زندگى مى‌كردند؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسيد: متوجه شدى زندگى آنان چه حال و هوائى داشت؟
پسر گفت: آرى.
پدر از پسرش پرسيد: خوب، حالا نظرت چيست؟
پسر در جواب گفت: تفاوت فوق‌العاده زيادى بين زندگى‌ ما و آن‌ها وجود دارد.
ما در وسط خانه حوضى با يك فواره كوچك داريم، آن‌ها در کنار خانه‌شان يك رودخانه بيكران و پرخروش دارند.
ما در اطاق‌هايمان فانوس‌هاى طلائى و نقره‌اى بر ديوار آويزان كرده‌ايم آن‌ها يك آسمان ستاره و بينهايت فانوس زيبا دارند.
ديوار خانه ما محدود ولى ديوار باغ آن‌ها تا بينهايت ادامه دارد.
چقدر خوشحالم پدر كه مرا به آنجا بردى، متشكرم پدر.
تو به درستى به من نشان دادى ما چقدر فقيريم.

---------------------------------------------------------------------

به راستی ما چقدر فقیریم.

سلام به همه همراهان و همدلان خوبم.

الان یکی از همکاران خداحافظی کرد و رفت.

رفت که بره مکه .

چقدر دلم گرفت. چقدر دلم هوای مکه کرد.چقدر بارونی شدم.

خداحافظی این زوج جوان برای مکه ، آوای خوش دعای عهد که پس زمینه رایانه ام است و مشکلات زندگیم آنقدر گندم زار دلم را خیس کرده است که هیچ کدام از گندمها از شدت باران قدرت سر بلند کردن ندارند.

ما هنوز برای مکه ثبت نام نکرده ایم. خداکند خدا مارا دعوت کند.

خدای خوب و مهربانم من منتظرم ، نظر لطفی ، توجهی ، عنایتی.

خدایا خسته ام ، تنها ، بارانی

 خدایا گندم زار آفتاب می خواهد.

خدایا گندم زار را دریاب .

خدایا گندم زار را به درگاهت به در گاهت بطلب.

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 | موضوع:
نرم كردن فولاد  

 

لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند.

سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگيش چيزي درست به نظر نميآمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر ميشد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد، گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفتهاي مرد خدا ترسي بشوي، زندگيات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد.

 او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگياش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

-         "در اين كارگاه فولاد خام برايم ميآورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه اي فولاد را به اندازهي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم.

 بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:

-         "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مياندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-         "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است: "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه ميپسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بيفايده پرتاب نكن."

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 | موضوع:
بالا