تبليغاتX
گندم زار خیس
دست نوشته های خواهر یک شهید 

يا لطيف

 

وقتي تير دشمن به هدف اصابت كرد ،اين گلوي برادرم بود كه با سه گلوله شكافته شد ،قامت رعنايش آرام آرام خميد و بر خاك افتاد.با هر ضربان قلب مهربان او،خون گرم و جوانش ،بي مهابا  فوران مي كرد و با هر فورانش ،فرياد آزادي و رهائي را مي سرود.

.....من و همكلاسي ام بر سر كلاس درس  بوديم .زنگ نويد بخش آخر كلاس با هياهوي بچه ها به هم پيچيده بود و ما راه مشترك و هميشگي را به سوي خانه پيش گرفتيم .

 

....جويبار كوچكي از خون برادرم جاري شد.جويباري گرم وسرخ از خون زنده اش كه بر روي خاك سوخته ميرفت و ميرفت وبر سر راهش از هرچيز عبور ميكرد. از روي سنگهاي سوخته وسياه  ،حتي ازروي فضولات چهار پايان موج خورده سرگردان بيابان نيزمي گذشت اما اين از تقديس خونش نمي كاست.

 بوته هاي خار نيز در اين بين چه رفع عطشي با خون برادرم نمودند.

 

...من و همكلاسي ام مي رفتيم و ميخنديديم ومثل هر روز به سردر مغازه پدرش رسيديم و برادرش دركنارپدرايستاده و مشغول شمارش دسته اسكناس درشتي بود و جواب سلام ما را با تكان سر وبدون نگاه و حتي بدون صدا بيان كرد تا مبادا بزرگترين اشتباه تاريخ را مرتكب گردد. برق زنجير درشت  طلائي كه به گردن برادرش آويخته بود توجهم را جلب كرد و مرا به ياد زنجير معصومانه اي انداخت كه پلاكي را به گردن برادرم اويخته بود .

 لحظه اي به خود لرزيدم وياد برادردر وجودم چنگ انداخت وا ما طبق معمول هرروز، بدون توقف زيادي از آنجا گذشتيم.

 

....برادرم در سكوت به خود ميپيچيد،درسكوت فريادميكرد،نگاهش به آسمان بود، حتي ناله اي نمي كرد.معلوم نبود كدامين طبقه آسمان با نگاهش در آميخته بود، كه اين همه درد ناله اي رادراوبرنمي انگيخت.

 

....همكلاسي ا م وارد مغازه اي شد كه ويترينش توجه او را جلب كرد ه بود ،هيجان غريبي قلبم را فرا گرفته بود.

بيرون مغازه منتظر اوماندم و پس از انجام خريد با طنين خنده هاي او به راه افتاديم در حاليكه چشمانم كم كم تار ميشد .

 

....فوران خون برادرم مثل طپش هاي قلبش و مثل نفس هاي شمرده اش ،ذره ذره ، آرام ميگرفت و تا آخرين طپش و آخرين نفس هيچ چيز نگفت ،هيچ نناليد وهيچ جيز نخواست و  سرانجام  روح مقدسش از قفس خونين جسم پرواز كرد و  رهائي يافت و به سوي معبودش شتافت وجسم او در جامه هاي خيس ازخون باقي ماند. پلاكش نيز خون اندود بود.

 

.... ناگهان صدائي درگوشم نجواكرد ،همانجاكنار خيابان ايستادم،صدا، صداي ناله اي جانكاه بودكه زني از اعماق وجود برميآورد. طنين صدا چقدر آشنا بود ، اما اينگونه ناليدن را تاكنون نشنيده بودم ،آري صدا،صداي ناله هاي مادرم بود .

بي آنكه بخواهم اشك ازچشمانم جاري شد  ونميدانستم چرا مي گريم واين اشكها ازكه فرمان ميگيرند؟

من برجاي ماندم و همكلاسي ام را ميديدم كه ميخنديد و ميرفت !!حتي متوجه ماندنم نشد.

نه برماندن من تقصيري بود، نه بررفتن او!!! نه براشكهاي من تقصيري بود و نه بر خنده هاي او!!!

برادرم در سكوت رفت واز آن پس من در سكوت ماندم .ونخواستم كه پيله سكوتم پاره شود و كسي هم نخواست كه اين سكوت را بدرد.

برسكوت من نيز تقصيري نبود!!!

در اين بين ناله هاي مادرم همچون روح برادرم جاودانه ماندكه مدام اورا ميخواند آي       .......

ناله هائي دروني كه فقط با گوش جان شنيده ميشد.بر ناله هاي دائم او نيز تقصيري نبود!!!

مادر ازما خواست كه قدمي در اين عالم از خون او سبز نگردد و خوني كه ريخت همچون صاحبش بي هياهو باشد.هيچ يك فرمان او

را نقض نكرديم.

امااكنون تمام آنچه راكه بيان نمودم خيانتي بود كه درحق مادر روا داشتم.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در سه شنبه 21 خرداد1387 | موضوع:
بالا