تبليغاتX
گندم زار خیس
؟؟؟ 
شب ۲۳ ماه رمضان بود،خیلی دلش گرفته بود آخه هیچکدام از دو شب گذشته را احیا نگرفته بود،

در همین افکار بود که موبایل همسرش زنگ زد، موبایل جا مانده بود.

تلفن را جواب داد و بعد خواست طبق معمول سری به گالری بزند.

نمیدانست.......

آنچه میدید باور نمیکرد.

خدایا حالا چه کند ؟ چطور ادامه بدهد ؟ آیا واقعا باید ادامه میداد؟

فرزند ۴ ساله اش ؟

خدایا انگار دیگر آسمانی وجود ندارد ، اسمان و زمین یکی شده بود.

از خواب بودن فرزندش و از احیای آن شب استفاده کرد ، به پهنای صورتش اشک ریخت.

با تمام سلولهای وجودش  فریاد کشید .........

دل کوچکش صبوری نکرد ، یک شب تمام آنچه دیده بود برای همسرش تعریف کرد .....

گله کرد ، حرف زد و حرف زد ،  پاسخ شنید اما دلش ارام نشد،

هنوز هم دلش آرام نشده است.

هنوز هم از سفرهای خارج از کشور همسرش می هراسد.

اما نمیدانم آیا میتواند در مقابل سفرهای او  به خارج از کشور بایستد؟

دیگر صحرای  دلش بارانی نبود ،

باران نعمت است.

صحرا پر از طوفان شن بود .

پر از تاریکی.

پر از تنهایی.

پر از دلهره و اضطراب.

صحرا    تاریک و تنها و طوفانی بود.

------------------------------------------------------

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط صحرا در چهارشنبه 15 آبان1387 | موضوع:
بالا